تبليغاتX
Death-Worship

مرگ - خون - جنون - تاریخ خشونت و مصاحبه با بیماران روانی

 دستگاه تفتیش عقاید ( 1 )
 

 

با درودی تاریک خدمت شما دوستان جهنمی! امیدوارم روزهای تاریک و سرد زمستان را به خوبی سپری کنید.باز هم یک فرصتی برای به روز کردن وبلاگ پیش آمد تا باز هم یکی از پست های دیگر این وبلاگ را تقدیم حضورتان کنم.

قرار بود در باره ی یکی از دوره های بسیار تاریک و سرد زمین مطالبی را تقدیمتان کنم که در این پست به وعده ام عمل خواهم نمود.بله درباره ی ( تفتیش عقاید ) در دوران قرون وسطی مطالبی دست اول را سرچ و ترجمه کرده ام که نشانگر خشم مسیحیون و کلیسا نسبت به انسانیت است!

دورانی که از آن یاد می کنم مربوط به سال ( ۱۱۸۴ ) میلادی است! دوره ای تاریک و آلوده به خون که (پاپ لوکیوس) به تمامی دستگاه کلیسای کاتولیگ و کشیش های خونخوار وقت دستور می دهد تمام انرژی خود را صرف جستجوی بدعت گذاران و دادگاهی کردن و شکنجه آنان کند!

متن اساس نامه ی پاپ در خصوص بدعت گذاران:

بنا بر طبق این حکم از سه روز آینده تمامی تدابیر امنیتی و کشیشان دستگاه کاتولیگ جهت بر پا کردن شریعت ( عیسی بن مریم ) بر روی زمین و مقابله با لشکر [ شیطان ] تمامی بدعت گذاران توسط ستون پنجم شناسایی و به دادگاه تفتیش عاید معرفی گردند و طبق آیین نامه و بندهای ذیل با آنان برخورد شود:

۱- هر گونه کتاب به غیر از کتاب مقدس سوزانده شود

۲- صاحبان کتابخانه ها یی که به غیر دستورات کلیسا کتابی دیگر در بر دارند به دادگاه معرفی شوند

۳- هر گونه آیین نامه و اعلامیه ای که بر ضد کلیسا باشد ثبت و ضبط گردد و عامل آن بازداشت شود

۴- زنان یهودی بیوه طبق قانون حق داد و ستد با هیچ مرد و زنی را ندارند

۵- زنان و مردان جادوگر بازداشت و به سیاهچال افکنده شوند

۶- کسانی که مورد سوءظن هستند مورد بازجویی مقامات قرار گیرند

۷- اعمال هرگونه شکنجه توسط عاملان قانون آزاد است

۸- برای تمامی گناهکاران مجزات مرگ صادر گردد

۹- تمامی گناهکاران باید در میادین شهر زنده سوزی شوند

۱۰- در تمامی مراسم زنده سوزی گناهکاران مردم شهر شرکت جویند

۱۱- اجساد گناهکارانی که سوزانده نمی شوند به دریا افکنده شود

و این یازده بند در این قانون نامه نگاشته شد تا شریعت عیسی بن مریم بر روی زمین اجرا گردد! و طی این حکم سیاه و خونین هیچ شهروندی در امان نماند به غیر از بازاریان و تاجران پولداری که به کلیسا در جهت اهداف کثیفشان کمک کردند!

این پست ادامه دارد تا در سه شماره ی بعدی ادامه ی این پست درباره ی روش های تجسس و شکنجه دستگاه تفتیش عقاید مطالبی خواندنی را تقدیمتان کنم.با امید این که برای تمامی شما دوستان روشن گردد این مسیحیان و مسیحیت با چه خون هایی آبیاری شده اند!

بدرود

 

|+| نوشته شده توسط مرگ پرست در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 2:16 بعد از ظهر |
 درودی سیاه!
 

درودی سیاه و تاریک به شما مخاطبان وبلاگ ( مرگ پرست ).امروز فرصتی پیش آمد تا چند خطی برایتان بنویسم.از اینکه مثل قبل نمی توانم وبلاگ را به روز کنم از شما عذر می خواهم! البته این وبلاگ دشمنان بسیاری دارد که از این بابت خوش حال هستند که برایشان آرزوهای سیاهی دارم! به زودی نفرین من و یارانم گریبانشان را خواهد گرفت.به خصوص آن چند مسیحی کثیف را که اهانت های بسیاری کرده بودند! به زودی ویروسی مهلک را برای وبلاگ هایشان خواهم فرستاد تا اینقدر درباره ی ( پدر ) کثیفشان مبالغه ننویسند!

نفرین بر همه تان باد

استهزای مسیح

مدت هاست که می خواهم درباره ی یکی از تیره ترین دوره های زمین ( تفتیش عقاید ) برایتان مطالبی را بازگو کنم که متاسفانه فرصتی پیش نمی آید تا این کار را انجام بدهم! اما به زودی برایتان روشن خواهم کرد که این مسیحیت و کلیسا با کشیش های کثیف و ریا کارش چه به روز انسان و انسانیت آوردند . . .

فرشته ی مرگ

 

|+| نوشته شده توسط مرگ پرست در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 1:56 بعد از ظهر |
 
 

باز هم آمدم

 

|+| نوشته شده توسط مرگ پرست در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 12:21 بعد از ظهر |
 نیمچه پست!!!
 

با درود بر لجه ی مقدس تاریکی ! یکی از دوستان سوال فرموده بودند آیا نویسنده ی این وب عوض شده یا نه؟ باید خدمت این دوست محترم عرض کنم که ( نه ) عوض نشده و نخواهد شد! این از این.. در مورد حوادث اخیر باید بگویم که :

مدتی از نوشتن این وب بنا به دلایل شخصی صرف نظر کرده بودم اما دلم نیامد زحمت این مدت را به کس دیگری واگذار کنم که لیاقتش را ندارد و چنین شد که پس از یک هفته وب را بازپس گرفتم و باز به نوشتن برای شما ادامه خواهم داد.پست آخر را هم ایشان گذاشته بودند و کار من نبوده است...

این از این! و اما مسئله ای را که باید خدمتتان عارض گردم موضوع ( خدمت سربازی ) است.من امسال در دو دانشگاه ( تربیت مدرس ) و (دانشگاه آزاد بوشهر ) قبول شدم ولی به دلیل غیبت در ارسال مدارک خدمت وظیفه ی عمومی از تحصیل در دانشگاه محروم شدم و پس از تلاش های بسیار و دم این و آن را دیدن و نامه نگاری های فراوان موفق به جلب رضایت نظامی ها نشدم و اول آبان یعنی ( دو هفته دیگر ) برای وظیفه ی عمومی اعزام خواهم شد.مدت یک ماه و نیم در خدمتتان نخواهم بود و در این مدت کسی نیست تا وبلاگ را به روز کند.البته یک نفر را در ذهن دارم اما اگر قرار بر پست نوشتن باشد این دوست محترم فقط می تواند هر از گاهی چند فقط وارد فضای وبلاگ بشود تا از تخریب آن توسط بلاگفا جلوگیری شود.چرا که وبلاگ هایی که مدت زیادی به روز نشوند توسط بلاگفا حذف خواهد شد.به هر صورت از همگی شما به خاطر این امر عذر خواهی می کنم.به محض این که آموزشی خدمتم را تمام بکنم باز هم با فراغ خاطر برایتان پست های جورواجور می نویسم . . .

فکر می کنم تا پیش از رفتن دو / سه پست دیگر هم بتوانم تقدیم حضورتان کنم.خیلی وقت هم هست پستی جدی ننوشته ام و دلم برای نوشت حسابی لک افتاده است! راستش را بخواهید می خواهم در این پست بخشی از یک کتاب که دوست عزیزم نوشته است را برایتان بنویسم.این کتاب ( کتیبه های دست نوشته ) نام دارد و جناب ( امین سعد علیزاده ) آن را در سال هشتاد و دو نوشته و به چاپ رسانیده است.در این کتاب که به صورت بخش بخش ( شماره گذاری ) شده افکار و درد دل هایش را نوشته و مثل کتاب ( چنین گفت زرتشت ) اثر ( نیچه ) یک کتابی است برای همه کس و هیچ کس. مدت زیادی است که دیگر این کتاب در کتاب فروشی های شهرمان نایاب شده، اما من تا جایی که بتوانم در هر پست بخشی از این کتاب را برای شما در وبلاگ قرار خواهم داد.

قطعه 171

به پرواز درآمدیم آنگاه که بندها را رها کردیم

ترسی عظیم و تاریکی ای بس مخوف مرا در بر گرفته بود

نترسیدم و در جهنم افکارم غرق شدم

همین گستاخی مرا به سوی روشنائی های درون هدایت نمود

از درون کاخ ارواح جنگجویان و شهیدان ( Valhalla ) ندایی می شنوم

که مرا به سوی خود فرا می خوانند

چه شوق سهمگینی مرا در بر گرفته

در این میان جنگ مقام اول را داراست

آری ما در جنگ ژرفا یافتیم

احساسی تند و پر حرارت

 

همیشه این کتاب را بالای سرم نگاه می دارم و گاه به گه از بند بندش می خوانم.کتاب جالبی است که مدت های بسیار است می خوانمش.کتابی است متفاوت با کتاب های دیگر.اگر این کتاب را گیر آوردید حتما از ابتدا تا به انتهایش بدون وقفه بخوانید چرا که کتاب زیاد کلفتی نیست. . .

 

|+| نوشته شده توسط مرگ پرست در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 3:52 بعد از ظهر |
 چند کاریکلماتور
 

حالم بده! پست را با ( حال بد ) شروع کردن حال خوبی دارد! امروز حتی یک کلمه هم حرف نزدم.هیچ نگفتم.حالا آمده ام برای شما می نویسم! تمام سکوتی که کردم را جبران می کنم.البته ناگفته نماند بیشتر ساعات روز را نشسته بودم و به هیچ نگاه می کردم.به هیچ که می گویم منظورم چیز خاصی نیست،پس معنی اش همان هیچ می شود! خب! یک کتاب به دستم رسید از ( بیژن اسدی پور ) به نام (طنز خانواده ) که ( کاریکلماتور ) های زیبایی در آن پیدا کردم! گفتم بهتر است برای تنوع چند تایی از آن را در وبلاگ قرار دهم، شما هم بخوانید . . .

 

کاریکلماتور ( بیژن اسدی پور ):

 

خانم بزرگ در بستر مرگ افتاده است، پیش از آمدن عزرائیل،خانم بزرگ در اشک اقوام غرق می شود!

 

هنگام مرگ خانم بزرگ به عمر عروسک غبطه می خورد!

 

خانم بزرگ در بستر مرگ افتاده است، عزرائیل دستان خانم بزرگ را با زمستان سرد می کند!

 

وقتی که از دنیا رفت ، از ریه هایش زیر سیگاری ساختند!

 

خانم بزرگ در بستر بیماری افتاده است، قطره چکان می گرید!

 

زن و مرد با یکدیگر قهر می کنند، اطاق خواب شقه می شود!

 

دختر به ناخن لاک می زند، ناخن ها نمی دانند به صورت چه کسی چنگ انداخته اند!

 

مرد زن را در آغوش می گیرد ، تنهایی به قتل می رسد!

 

زن بافتنی می بافد، زمستان بر خود می لرزد!

 

وبلاگ نویس از مرگ می گوید ، عزرائیل مجازی می شود!

 

این آخری از خودم بود! نمی دانم چطور اینچنین جمله ای در  ذهنم آمد! مدت زیادی است می خواهم یک پست خوب بنویسم اما نمی دانم چرا اصلا دستم به نوشتن مطالب پربار و غنی نمی رود! این وبلاگ دارد رو به مرگ می رود.دوست داشتم درباره ی ( فن کلوب مرگ ) و یا ( باغ تشییع جنازه ) مطالبی را تقدیمتان می کردم ، اما ضعیف تر از آن شده ام که بخواهم مثل سابق پست بنویسم . . .

باید مرا عفو کنید! حال خوشی ندارم.تا پستی دیگر بدرود

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مرگ پرست در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 0:38 قبل از ظهر |
 سوالی از بازدیدکننده ها
 

باز هم سلامی دیگر و درودی دیگر به شما دوستان و بازدید کننده های گرامی این وبلاگ. امیدوارم از مطالب این وبلاگ راضی بوده باشید.سکس از دوستان عزیز درخواست کرده بودند درباره ی (جن) مطلب بنویسم که خدمت ایشان باید عرض کنم این امرشان را به دوستی که در این کار تخصص دارند سپرده ام تا هفته دیگر جامع ترین مطالب را آماده کنند که تقدیم حضورتان کنم.

اما در این مجال می خواهم بحثی را پیش بکشم که نیمی از آن مربوط به شما دوستان عزیز است و باید در کامنت هایتان با جواب دادن به این مسئله هم مرا راهنمایی کنید و هم بحث را تکمیل کنید چرا که بحث امروز چنین ایجاب می کند و از شما دوستان خواهش دارم حتما به آن پاسخ بدهید و از کامنت های نامربوط و از نوشت قطعات شعر در این وبلاگ جدا خودداری فرمایید.

بحث امروز درباره ی (زیبایی و زشتی) است.می خواهم این سوال را مطرح کنم که آیا زیبایی و زشتی از نقطه نظر شما چیست و به چه امری می گویید زشت و به چه امری می گویید زیبا؟ این سوال را پرسیدم به این دلیل که می خواهم در یکی از پایان نامه ها به دوستی کمک کنم که در این باره یعنی درباره ی ( استاتیک زشتی ) یا زیبایی شناسی زشتی در هنر تحقیق می کند و پایان نامه اش در این مورد است.پس به شدت نیاز به کمک شما دوستان گرامی دارم. سعی کنید در کامنت ها چیزی به غیر از پاسخ به این سوال ننویسید.

زیبایی از نقطه نظر شما چیست؟

زشتی از نقطه نظر شما چیست؟

وقتی به این سوالات پاسخ دادید در پست بعدی در همین مورد جامع ترین نوشته ها را که از کتب مربوط به زیبایی شناسی هنری گردآوری کرده ام در اختیارتان قرار خواهم داد و (زیبایی شناسی زشتی) در هنر مدرن و پست مدرن را از جامع ترین و معتبرترین کتب جهان تقدیمتان می کنم.مطالبی که در این مدت گرداوری کرده ام را قرار است در کتابی به نام خودم به چاپ برسانم و با ناشری هم در این زمینه به توافق رسیده ام.دوستان اگر به من کمک کنید بسیار متشکر می شوم.

تا پستی دیگر بدرود

 

|+| نوشته شده توسط مرگ پرست در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 5:2 بعد از ظهر |
 داستان کوتاهی + یک شعر
 

وه! چه روز مزخرفی! نظیر این روز وهم آلود را تا به حال ندیده بودم! از این مزخرف تر و دپرس تر مگر ممکن است؟ گمان نکنم! به هر حال در این جمعه ی تاریک و دلگیر گرفتار آمده ایم و کاری هم نمی شود کرد مگر این ثانیه های لعنتی بگذرند و ما را به روزی دپرس تر و مزخرف تر ببرند. چقدر واژه ی ( استفراغ ) را دوست دارم! وقتی رمان (استفراغ) اثر ( ژان پل سارتر ) کبیر را می خوانم گریه ام می گیرد و به همه چیز عق می زنم. به همه چیز خودم و دیگران. به این دنیای مزخرف. نیستی! چیزی که بدجوری بهش نیاز دارم.می خواهم دیگر این وبلاگ مسخره ی شوم را ادامه ندهم. به زودی بساط مزخرفم را جمع می کنم و گورم را گم می کنم.شما هم فراموش کنید که یک روزی یک  وبلاگ مزخرفی توسط یک حیوانی چون من بنا نهاده شد و به غیر از جفنگیات مغموم و سرد ذهن پوکش چیزی در آن ننوشت. امروز صبح با درد از خواب بیدار شدم. انگار فشار هوا صد برابر شده بود. مجبور بودم برای فرار از این درد از این لعنتی مصرف کنم.حالم از خودم به هم می خورد و این (افلاطون) که چنین بلای خانمانسوزی را کشف کرد و به بشریت شناساند.این گل بی بو! تلخ مزه! خلسه آور و وابستگی آور را . . . مرگ بر تریاک . . . دلم بد جور گرفته است.دلم می خواهد گریه کنم. دوست دارم خودم را استفراغ کنم.روحم را قی کنم. مرگ بر من مرگ بر من که اینقدر بدبخت و عفونت زده ام.مرگ بر افکار فاسد و کپک زده ی من و همه شما لعنتی هایی که مرا به این روز انداختید و همه ی آدم های جهان و اول از همه (مادرم) . . .

متاسفام! خیلی حالم بد است.عفو کنید.اگر نمی نوشتم می ترکیدم.حالا هم می خواهم یک داستان کوتاه از خودم برایتان بنویسم که در سال  آخر دانشجویی نوشتمش.داستانی سراسر زباله و آشغال و بوی تعفن و مرگ.تقدیم به دوست عزیز (سمفونی استفراغ)

مرگ پدر در میان زباله ها از خستگی.

روی تخت سنگی نشسته بودم. کنار زباله ها در خرابه ای آباد از سنگ و آجر و کلوخ.دو مرد به سویم آمدند.یکی از مردها گفت: " حالم خوب نیست.می خوام بشینم رو این تخته سنگ کنار زباله ها تو این خرابه ی آباد از سنگ و آجر و کلوخ" از روی تخت سنگی که کنار زباله های خرابه ی آباد از سنگ و آجر و کلوخ بود بلند شدم و مرد روی تخت سنگ کنار زباله های خرابه ی آباد از سنگ و آجر و کلوخ نشست. دیگری در دم سکته کرد و افتاد میان سنگ ها و آجرها و کلوخ ها و در میان زباله ها جان سپرد! به سویش رفتم و نگاهش کردم.بی جان دراز کشیده بود در میان زباله ها بر روی سنگ و آجر و کلوخ. مردی که روی تخت سنگ کنار زباله ها در خرابه ی آباد از سنگ و آجر و کلوخ نشسته بود گفت : " خیلی خسته بود" و چشمانش را بست و روی تخت سنگی که در میان زباله ها بود خوابید.

گوشی تلفن را برداشتم و دوستانشان را برای مراسم تدفین دعوت کردم.پارچه های سیاه را به در و دیوار خرابه ی پر از سنگ و کلوخ و آجر چسباندم و منتظر شدم میهمان ها بیایند.چند مرد سیاه پوش پس از ساعتی سر رسیدند.یکی با صدای بلند غمناک می خواند و بقیه گریه می کردند.مردی که روی تخت سنگ میان کلوخ و آجر و سنگ ها خوابیده بود ناگهان از خواب پرید و به شتاب دوید و از خرابه ی پر از سنگ و کلوخ و آجر بیرون رفت.در همین هنگام مرد سیاه پوشی چند قدم بلند برداشت و از مردی که از خرابه خارج شد پرسید: "پدرم کجاست؟ " مرد در حالی که می دوید گفت: "پدرت مرد" و دور شد. مرد که از شنیدن این حرف شوکه شده بود به سویم آمد و گفت: " تسلیت میگم" و شروع کرد به گریه کردن و به سر و صورت خود نواختن.مردی که فرار کرده بود وارد کوچه ای شد و زنگ خانه ای را زد.در را که باز کردم همان مردی را دیدم که فرار کرده بود. مرد گفت: " می تونم بیام تو؟" در را گشودم و مرد داخل شد.در همین حال تلفن زنگ زد و خبر مرگ مردی را داد که در خرابه ای آباد از سنگ و کلوخ و آجر سکته کرده بود.به سرعت به سوی خرابه ی آباد از سنگ و کلوخ و آجر دویدم. وقتی به آنجا رسیدم دیدم که چند مرد سیاه پوش ایستاده اند.یکی غمناک می خواند و بقیه گریه می کنند و بر سر و صورت خود می زنند. یکی از مردها به طرفم آمد و گفت: " تسلیت می گم. ایشالا خم آخرت باشه.پدرت مرد نازنینی بود" پدرم سکته کرده بود.برایش پارچه سیاه زده بودند و در میان زباله ها - زیر سنگ و کلوخ و آجر دفنش کرده بودند. در وصیتش تمام زباله ها و سنگ و آجر و کلوخ خرابه ی آباد از سنگ و آجر و کلوخ را به من بخشیده بود.روی تخته سنگ در میان زباله ها و سنگ و کلوخ و آجر نشستم.در همین حین دو مرد به سویم آمدند و یکی از مردها گفت: " خسته ام. می خوام بشینم روی این تخته سنگ میان زباله ها" همان وقت بود که پدرم سکته کرد و مرد.وقتی خبر مرگ پدرم را به من دادند فورا به سوی خرابه ی آباد از سنگ و کلوخ و آجر دویدم.مردی سیاه پوش در آغوشم کشید و گفت: " پدرت سکته کرد و مرد. تسلیت می گم" وقتی بهش تسلیت گفتم بی هوش شد و افتاد در میان زباله ها. مردی که در خرابه ی آباد از سنگ و کلوخ و آجر میان زباله ها سکته کرده بود در وصیتش تمام سنگ ها و کلوخ ها و آجرهای خرابه ی آباد از سنگ و کلوخ و آجر را به پسرش بخشیده بود.پسرش آمد و بر روی تخته سنگی در میان زباله ها ی خرابه ی آباد از سنگ و کلوخ و آجر نشست.با مردی که همراهم بود به سویش رفتیم و من که خسته بودم گفتم: " خسته ام. می خوام بشینم روی این تخته سنگ" ولی مرد بلند نشد و گفت: " نه نه نه دیگه نه دیگه طاقت مرگ پدرم را برای بار دوم ندارم" هر دومان از آنجا دور شدیم و به دنبال خرابه ای آباد از سنگ و کلوخ و آجر گشتیم که مردی روی تخته سنگش نباشد.

 

بله دوستان این هم از داستان کوتاهی که در سال آخر دانشجویی ام نوشتمش.این داستان را به دوست عزیز ( سمفونی استفراغ ) تقدیم می کنم.کسی که از نوشته هایش بسیار الهام گرفتم و فضای وبلاگش باعث شد برای نوشتن نمایشنامه ای به همین نام ایده بگیرم. مشغول نوشتن نمایشنامه ای هستم به نام (سمفونی استفراغ ) در شش اپیزود که هنوز دارم رویش کار می کنم. به شرطی که این افسردگی و بیماری کمی گریبانم را آزاد کند.در اینجا یکی از شعرهایم را هم به خان ( الهه ) مخاطب گرامی این وبلاگ تقدیم می کنم.

 

 

پلک بستگی های خفته تا ابد از.

 

در درونش با.

 

تابیده بازهم و نور که لحاف.          زیر.

 

مثل خروارها که لحافش.

                                 

                                   اصویر تجسمش تا.

 

ناشی تر.

                     

                           ورق های.         ورق.

 

خالی از این.                                             مرا به تو که با همین از

 

                      تا پشیمان که.

 

شب بود.

 

                     امروز را در زنگ.

 

 بدون تو.                                             تکیده دست استخوانی اش لا به لای.

 

                  مو خوره!

 

موریانه را.                             تکیده                    واژه ای تا.

 

                  من بوی کافه.

 

کافور.                                   ترکیده چشم انتها غصه داری از به.

 

                 خشکیده ار تر از.

 

                        بی درنگ.                  یا.

 

دلم بوسیده چهره ی مرده ی آرش تا.

 

                   صابون.

 

                                                           یا حضرت باد سنجیده ام مرگ را.

 

چرا نه؟

 

                  تورا با تورا به تو.              وصل تا.

 

دیروز.                 من به تورا که تورا من.                        بدون ما گفته ام تو و.

 

عصر.

 

دلتنگی های لجن سراییده ام تابوت زنده را کلاه.

 

              ساییده روح تر

 

                                         ویلای مرده

 

 

این هم یکی از شعرهایم که همین اواخر سروده بودم.دلم برای خودم خیلی تنگ شده. احساس می کنم خودم را گم کرده ام. هرچه دست و پا می زنم که از این مهلکه نجات بیابم انگار بیفایده است. از این روانپزشک مزخرف هم حالم به هم می خورد. با این داروهای مضحک و حال به هم زنش که فقط سرم را گیج می کنند و دهانم را به حد استفراغ بد مزه.اشتهای خوردن حتی یک تکه نان را هم ندارم اما روز به روز اضافه وزن پیدا می کنم. از این مضحک تر دیده اید؟ این هم از شانس من بدبخت. . .

 

تا پستی دیگر بدرود

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مرگ پرست در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 3:16 بعد از ظهر |
 مصاحبه ای با یک دکتر و یک بیمار (کوپروفیل)
 

درود بر افسردگان عالم.به کسانی که در لاک خود سر فرو کرده اند و در تاریکی خود فرو خفته اند. هر کاری کردم نتوانستم بخوابم.حالم بد است.احساس می کنم نقطه ثقلم را از دست داده ام و در درون خودم معلق شده ام.حوصله ی نفس کشیدن را هم ندارم.دلم می خواست بخوابم و صبح بیدار نشوم. چه رویای شور انگیزی! آخرش از همه بیشتر عمر می کنم.وای! پیری! چه درد بدی. هزاران بار از مرگ بدتر است.پیری و عزب ماندن! بدون همسر و فرزند و همدم.یک تکه گوشت روح دار!چه وحشتناک است وقتی پیر بشوی و هیج کس را نداشته باشی.ناتوانی و بیماری! از نفس افتادگی.سکته و آلزایمر. وقتی به اینها فکر می کنم هزاران بار مرگ را درود می فرستم.دلم می خواد استفراغ کنم و روحم را قی کنم تا لاشه ی بی جانم خوراکی برای کرم ها شود.خوش به حال آن کس که جرات خودکشی را دارد! درود بر آنکس که خودکشی می کند.لعنت بر من که زنده ام و مرده گی می کنم.همیشه تنهایم.

از روی بیکاری دفتر خاطرات مربوط به سال هشتاد را ورق می زدم که ناگهان چشمم به ورقس پاییزی افتاد که فکر کردم شاید برایتان جالب باشد.در پاییز این سال به ( فریدون کنار ) رفته بودم برای دیدن یک آسایشگاه روانی که یک کلینیک خصوصی است.این کلینیک با دریا صد قدم بیشتر فاصله ندارد و دقیقا به روی خط ساحل واقع شده است.برای تحقیق درباره ی موضوعی به نزد (دکتر نژند) رفته بودم و از ایشان وقت گرفته بودم تا درباره ی دو بیماری بسیار نادر و غریب با ایشان گفتگو کنم.از شانس خوب نمونه ی یکی از این بیماری ها در بیمارها وجود داشت که بسیار خرسندم کرد و با این بیمار به مصاحبه پرداختم. ابتدا نظرتان را به مصاحبه با این دکتر جلب می کنم سپس به سراغ مصاحبه ای که با این بیمار کرده ام می روم و متنش را تقدیمتان می کنم.امیدوارم بخوانید و لذذذذذذذذذذذذت ببرید!

 

فریدون کنار شهری است ساحلی در استان گیلان.این شهر به نور و محمود آباد بسیار نزدیک است و دقیقا بر روی خط ساحل واقع شده است.از چالوس تا این شهر حدود سه ساعت راه است و اگر با اتومبیلی تخته گاز بروید شاید هم دو ساعته به این شهر دلگیر و کوچک برسید.کوچه های باریک را طی می کنم و به همراه یکی از دوستانم از مردی آدرس آسایشگاه (؟) را می پرسیم.مرد به لهجه ی شمالی می گوید: " اوووه! گله پسر خیر باشه بابا؟ آسایشگاه می خوای بری چیکار؟" من که از این فضول بازی شمالی ها متنفرم می گویم: " می خوام تو سالنش برای ننه ام عروسی بگیرم" مرد می خندد و می گوید: " خیلو خوب حالا چرا عصبانی می شی گله پسر؟ " و بدین ترتیب آدرس آسایشگاه را به ما نشان می دهد. از مسیری که گفته می گذریم تا به کوچه ای شنی می رسیم که انتهایش به دریا ختم میشود. دوستم که پشت رل است فرمان را می چرخاند و وارد کوچه ی شنی می شود و تا به انتها کوچه را طی می کنیم.تابلوی آبی رنگ و دلگیر آسایشگاه از میان برگ درختان کاج نمایان است. به درون آسایشگاه می رویم.مردی کت و شلواری و شیک پوش جلو می آید و با ما سلام و علیک گرمی می کند و می پرسد : " ببخشید آقا شما جعفر رو ندیدید؟" با تعجب نگاهش می کنم و پاسخ منفی می دهم. مرد به سراغ کار خویش می رود و من و دوستم هم به سوی دفتر آسایشگاه می رویم.در می زنیم و وارد می شویم. مرد کوتاه قد و لاغر اندامی با کت و شلوار به سویمان می آید و راهنماییمان می کند که بنشینیم.روی مبلی در کنار هم می نشینیم و آبدارچی پیری که حسابی کنجکاو و فضول به نظر می رسد برای ما چای می آورد و از نبود مدیر سواستفاده می کند و فرصت را غنیمت می شمرد و می گوید" هی آقا جان اگر می خواید مریضتونو بیارید اینجا پشیمون می شید.قراره بهداشت در اینا رو تخته کنه" و چای را روی میز می گذارد و می رود. به استکان های لاغر و رنگ پریده تر از بیمارها نگاه می کنم و عقم می نشیند به چنین چیزی لب بزنم.دوستم هم از نوشیدن ای چای اکراه نشان می دهد.مدیر به همراه مرد سفید پوشی که روپوش سفید دکتر های را دارد وارد می شود. به احترام دکتر برمی خیزیم و پس از تعارف های لوس ایرانی و چاپلوس بازی های مرسوم به سر اصل مطلب می رویم و از دکتر سوال هایمان را می پرسیم.

 

مرگ پرست: جناب دکتر درباره ی بیماری (کوپروفیلی) بهترین اطلاعات رو به ما بدید.

دکتر نژند: بله حتما.

مرگ پرست: دکتر این بیماری چه قدمتی داره و با چه آماری روبرو هست؟ و اینکه از کدوم دسته بیماری های روانی به حساب می اد؟

دکتر نژند: بله. بیماری (کوپروفیلی) یا ( مدفوع دوستی) قدمت دیرینه ای داره و از زمان یونان و روم باستان وجود داشته و از بیماری های انحرافات آسیبی هستش.و طبق آمار سازمان بهداشت جهانی سه نفر در چهل میلیون نفر گزارش شده.در ایران طبق آمار فقط دوازده بیمار کوپروفیل گزارش شده که از سال پنجاه تا به حال بوده و در حال حاضر یکی از این بیماران در آسایشگاه ما بستریه [ لبخندی از سر رضایت می زند گویی موفقیتی بزرگ نصیبش شده است]

مرگ پرست: جناب دکتر این بیماری چطور به وجود می آد؟

دکتر نژند: این بیماری در واقع با فرد هست و در یک زمان حساس خودشو نشون می ده. دقیقا زمانی که عقده ها و کمبود ها فوران می کنه و انسان در شرایط بحرانی قرار می گیره این بیماری بالا می زنه و به تدریج و کم کم افراطی می شه تا جایی که اطرافیان بیمار نمی تونن با اون زندگی کنند و آخر سر هم روانه ی تیمارستان و آسایشگاههای روانی می شه.

مرگ پرست: عذر می خوام دکتر آیا بیمار به مدفوع علاقه نشون می ده؟ چطور علاقه ای؟

دکتر نژند:در مراحل اولیه که فقط به تماشا کردن مدفوع و فضولات ختم می شه اما کمی که بیماری پیشرفت کرد بیمار به بازی کردن و مالیدن مدفوع به سر و صورت خودش و در مراحل پایانی به خوردن مدفوع هم می رسه

مرگ پرست: عذر می خوام دکتر آیا این بیماری درمانی هم داره؟

دکتر نژند: درمان قطعی که نه اما خب می شه کمش کرد ولی در نهایت بیمار از مدفوع و فضولات در ذات خودش لذت می بره.البته علم روز روانشناسی تونسته تا حد زیادی به این دسته از بیماران برسه و کاری کنه که تا هفتاد درصد هم درمان بشن اما به شرط اینکه درمان نیمه تموم نمونه و این بیماران تا آخر عمر به خصوص سرونه ی پیری باید تحت نظر باشن و همیشه دارو مصرف کنن.

مرگ پرست: جناب دکتر علت این بیماری چیه؟

دکتر نژند: این بیماری همون طور که گفتم به عقده های دوران کودکی بر می گرده و اگر بر طبق نظریه ی داروین ( تکامل تدریجی) نظری بیاندازیم به این نتیجه می رسیم که این بیماران در مرحله ی (حشره ای) گرفتار اومدن.اگر بخوایم کمی دقت کنیم می بینیم در طبیعت (سوسک) موجودیه که به مدفوع و خوردن مدفوع علاقه نشون می ده و در واقع غذای اصلی برخی از  انواع سوسک مدفوعه! این دسته از بیماران از نظر ظاهری شبیه به انسان هستند اما از نظر درونی در مرحله ی حشره ای باقی مونده اند و خب باید با یک سری راه ها مثل کار درمانی و هیپنوتیزم و دارو درمانی به اونها کمک کرد تا به تکامل برسند.

مرگ پرست:آقای دکتر آیا این دسته بیماران به دلیل اینکه با چنین چیز آلوده و پر از میکروبی سروکار دارند به بیماری های عفونی و جسمانی هم مبتلا میشن؟

دکتر نژند: صد در صد! اما خب به علت مقاومت بالایی که دارند زود از شر هر بیماری دیگه ای خلاص می شوند اما خب مورد حادی تا به حال گزارش نشده تا به حال

مرگ پرست: دکتر عزیز از شما خیلی متشکریم و از اینکه وقتتون رو گرفتیم عذر می خوایم.اگر درباره ی این بیماری مطلب نگفته ای هست با کمال میل می شنویم و اگر نه با شما بدرود می کنیم.

دکتر نژند: بله. من هم متشکرم که این همه راه رو برای دیدار من و آسایشگاهمون به اینجا اومدید.نه دیگه حرف نگفته ای در این مورد ندارم.من هم از شما متشکرم.

 

این مصاحبه که به اتمام رسید به سراغ دوست بیمارمان رفتیم و چرخی در حیاط آسایشگاه زدیم. بیماران با لباش های زرد و بعضا خاکستری در هوای پاییزی و دلگیر این شهر کوجک به دنیای خویش مشغول بودند و با کسی کاری نداشتند.یکی سوار بر تاب با صدای بلند بلند آواز می خواند و دیگری او را هل می داد و می خندید. دیگری عکسی در دستش بود و مدام گریه می کرد.وقتی به سویش رفتم دیدم عکس خودش را در دست دارد و با صدای بلند می گرید!!! یک نفر دیگر پتویی روی سرش گذاشته بود و با صدای بلند می گفت : " گرممه گرممه" و بدین ترتیب  شخص مورد نظر را در گوشه ای یافتیم که به حالت سنگ توالت نشسته بود و به دوستان دیگرش خیره مانده بود.! بند شد و به طرف دکتر نژند آمد دکتر ما را به هم معرفی کرد. تازه دی این وقت بود که متوجه شدیم در بخش دیگر که تا انتهای باغ هم می رسد افراد دیگری هستند که فقط مشکلات خاص دارد ولی از دیگر لحاظ سالم و سلامت به نظر می رسند.همانجا بود که تصمیمی گرفتیم بعد از مصاحبه با این دوست بیمارمان به آن بخش هم برویم و با بیماران دیگر هم نشستی داشته باشیم.روزهای بسیار خوش من همان روزها بود چرا که هنوز به گرفتار این بلای خانمانسوز ( مخدر ) نشده بودم. و اما به سراغ مصاحبه با این بمیار می رویم و به صحبت ها و درددل هایش گوش می سپاریم...

 

مرگ پرست: خوب! دوست من خودت رو معرفی کن و کمی از سوابقت برامون بگو

بیمار: منم خدمت شما و دوست محترمتون عرض ادب و سلام دارم.من (سهند میرمرادی) متولد مرداد پنجاه و سه هستم. در شیراز متولد شدم و در رشته ی (انیمیشن) فوق لیسانس گرفتم. ( از دانشگاه هنر استامبول ) و شش ساله که ازدواج کردم و فرزندی ندارم و مدتی هست که از همسرم جدا شدم و ایشون به استامبول رفت.پدرم یکی از بزرگترین تاجرهای فرش در خاور میانه هستش و مادرم در دوران کودکی من فوت کرد. دقیقا وقتی که من دو سالم بود. از اون موقع تا به الان پدرم هرگز ازدواج نکرد و من بدون مادر نزد پدرم بزرگ شدم.دو فیلم کوتاه انیمیشن در جشنواره ی فیلم انیمیشن استامبول داشتم که در سال هفتاد و نه یکی از این فیلمها برنده ی جایزه ی سوم شد.در حال حاضر هم که در خدمت شما هستم . . .

مرگ پرست: عجب سوابق درخشانی داشتی دوست من! خب اگر مایلی درباره ی بیماریت توضیحاتی بده. البته اگر ناراحتت نمی کنه.

بیمار: نه به هیچ وجه ناراحتم نی کنه.بله من از بچگی به هنگام مدفوع کردن یه حس غریبی به مدفوعم داشتم و هرگز از بوی مدفوع احساس ناراحتی و انزجار نمی کردم.اینها گذشت تا سال شصت و شش که به استامبول رفتم یک روز در یکی فیلمی از (پازولینی) به نام ( صدوبیست روز سدوم) که در یکی از سینماهای استامبول اکران شد گروهی رو دیدم که مدفوع می خورند و از این کار چه لذتی میبرند! وقتی از سینما خارج شدم به مدت سه ماه درگیر این قضیه بودم و مدام احساس می کردم این فقط تاثیرات فیلم هستش اما وقتی دیدم این فیلم رو خیلی ها دیدن اما این میل رو پیدا نکردن نگران شدم و به نزد پزشک رفتم و اون وقت بود که پزشک معالج برای آزمایش کردن من صحنه های مستندی از یک فیلم درباره ی بچه ها رو برام گذاشت. در این فیلم بچه های دو سه ساله مدفوع می کردند و من هم محو تماشای این صحنات دل انگیز بودم! در این وقت تصویر قطع شد و دکتر با قاطعیت تمام به من گفت :"شما کوپروفیل هستید" و به شلوار من که برآمده بود اشاره کرد و در همون وقت بود که من تازه فهمیدم گرفتار چه بیماری عجیبی شدم.در موقع دیدن فیلم من به نعوظ کامل رسیده بودم و شلوار من کاملا برآمده شده بود!

مرگ پرست: خب بعد از این که متوجه بیماریت شدی چیکار کردی؟

بیمار: اولا جدی نگرفتمش و با یک کپسول (فلوکسیتین) که می گفتن شادی آوره سر کردم اما پس از مدتی دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و از دختری که با من دوست بود خواستم اجازه بده مدفوع کردنشو ببینم.دختر بسیار متعجب شد اما چون عاشق هم بودیم اجازه داد من مدفوع کردنشو ببینم و پس از مدتی هم که از مدفوعش به سر و صورتم مالیدم و در همون لحظات بود که به اوج لذت جنسی رسیدم.حتی کار به جایی رسید که از مدفوعش می خوردم و اون مدام از دیدن این صحنات گریه می کرد و نمی دونست چیکار کنه.

مرگ پرست: ادامه بده

بیمار: (لبخندی غریب می زند) این وضع ادامه داشت تا جایی که ( سولماز) با من قهر کرد (می خندد) و من مجبور شدم به تماشای مدفوع کردن سگ و گربه بپردازم!!! اما خب تا سال هفتاد و نه سولماز دوباره برگشت و به امید این که من خوب شدم با هم ازدواج کردیم و به ایران نزد خانواده برگشتیم.

مرگ پرست: شما خوب شده بودید؟

بیمار: مسلما که خوب نشده بودم.بلکه بدتر هم شده بودم اما مجبور بودم جلوی خودم رو بگیرم چون اگر به غیر از سولماز کسی می فهمید آبروم می رفت.تا یک روز سولماز مچ منو در حموم گرفت.وقتی که مشغول بازی با مدفوع خودم بودم! خیلی صحنه ی غریبی بود. من از مدفوع خودم به سر و صورتم مالیده بودم و به خیالی این که سولماز بیرون از خونه است فریاد می زدم و لذت می بردم. در این لحظه در باز شد و سولماز با چهره ای متوحش که متوحش تر هم شد به من نگاه می کرد. در این وقت از هوش رفت. من فورا خودمو شستم و به طرفش رفتم و کشیدمش زیر دوش.و اختلاف ها دوباره شروع شد و همون سال از من جدا شد و به استامبول رفت تا در رشته ی انیمیشن دکترا بگیره

مرگ پرست: حالا چند وقته به این مکان اومدید و چطور شد که اومدید؟

بیمار: من و همسرم عاشق هم هستیم. اون از من طلاق نگرفت. به من گفت تا درمان نشدی پیشت برنمی گردم و اکر هم همین طور باقی موندی تا به آخر تنها زندگی می کنم و رفت.من هم چند ماهه که به این آسایشگاه اومدم تا درمان بشم.دکتر نژند یکی از بهترین دکترایی هست که در زمینه (س ک س و فیزیولوژی ) فوق تخصص داره چیزی که در تهرانش هم به سختی پیدا می شه. دکتر شش ماه سال در موطن خودش یعنی (فریدون کنار) هست و شش ماه در آلمان. من هم نزد ایشون اومدم تا وقتی که به کلی درمان شدم به نزد همسرم در استامبول برگردم.

مرگ پرست. یه سول و آخرین سول من از شما اینه که چطور از چنین چیزی که مردم ازش فراری هستند لذت می برید؟ بوی اون شما رو اذیت نمی کنه؟

بیمار: به هیچ وجه و من هنوز هم عاشق بوی عطر مدفوع هستم ( می خندد) و تا وقتی اینطوره من باید اینجا بمونم. شاید جالب باشه اینو بدونید.توالت من یک توالت مخصوصیه که با دوربین مدار بسته کنترل می شه! که دست از پا خطا نکنم. خب این دست خودم نیست. اگر فلسفه خونده باشید متوجه می شید که هر کس زیبایی رو در یک چیز می بینه که من هم در این می بینم و این دست خودم نیست و شاید به خاطر عقده های دوران کودکیم باشه که به این روز دراومدم!

مرگ پرست: در پایان از شما تشکر می کنیم که این مصاحبه رو پذیرفتید و با آرزوی این که هرچه زودتر خوب بشید و به نزد همسرتون برید با شما بدرود می کنیم.موفق باشید و سربلند.

بیمار: متشکرم.به امید دیدار در روزهای سلامت!

 

بله دوستان. این هم از مصاحبه ی دکتر نژند و بیمار با ما. این مصاحبه رو سال هشتاد در یک مجله ی فوق تخصصی که نمی تونم اسمشو بگم چاپ کردم و در همون سال در محفل روانپزشک ها صدا کرد و مثل بمب ترکید! یکی از دکترهای به من گفت : " اگر دانشجوی این رشته بودی این متن رو توی پایان نامه ات می گذاشتی و بیست می گرفتی" البته که من به روانشناسی و بیماری ها بسیار علاقه مند هستم اما خب برای تحقیق شخصی. من یک نمایشنامه نویس هستم و کار تخصصی ام نوشتن هست و به نوشتن عشق می ورزم. به جز (سیاست) که هیچ بویی ازش نبردم به تمام معقوله های دیگر علاقه مندم و امیدوارم روزی در این رشته موفق بشم.در پست آینده به سراغ یکی دیگر از این بیماری ها خواهم رفت و درباره ای آن توضیحاتی برای شما خواهم داد. امیدوارم بخوانید و به دریای بی کران دانشتان قطره ای افزوده گردد. متشکرم. مرگ پرست.

 

|+| نوشته شده توسط مرگ پرست در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 7:49 بعد از ظهر |
 یک شعر - یک داستان کوتاه
 

باز هم یک پست دیگر! پستی پر از مرگ و جنون.درود به همه ی شما دوستان واقعی و مخاطبان حقیقی این وبلاگ. درود به کیمیاگر عشق و خانم وحیده و الهه ی عزیز.درود بر سمفونی استفراغ.امروز به شدت دلم گرفته و حالم خراب است.هرچند که هرگز به یاد ندارم حالم خوب بوده باشد.هیچ وقت نتوانستم از چیزی لذت ببرم.هوای سرد است.سرد و نمناک.همه چیز به هم چسبیده و تنم را می آزارد.زخم های تنم سوز می زنند.اشکم بیرون نمی آید.گریه ام خشک شده! همیشه تنهایم. . .

در این پست می خواهم یکی از شعرهایم را تقدیمتان کنم.این شعر همه چیزش از خودم است. از زبان شعری گرفته تا فرم و هر چزئی که فکرش را بکنید و به هیچ وجه تقلیدی نیست.از شش سال پیش به همین شکل شعر می گفتم با این تفاوت که در حال حاضر به گفته ی استادم زبان شعری ام کامل تر شده.

جریان شعر های من مانند زندگی ام ماجرای غریب و غم انگیزی دارد. سر فرصت برایتان تعریفش می کنم. هر وقت یادش می افتم که شعرهایم را دزدیدند و به چاپ رسانیدند تنم می لرزد.وقتی یادش می افتم که شعرهایم را جلوی چشمم پاره کردند دگرگون می شوم.یک نفر گفته بود : " تو حق نداری به اینا بگی شعر" به خاطر همین حرف روزهای بسیاری گریه کردم. شب های بسیاری شعرهایم را برای خودم و در و دیوار خانه ام خواندم و شرجی شعرهایم باعث شد دیوار نم بردارد! در یک خانه ی دور افتاده از شهر با دیوارهای نمور! این محل جایی بود که در دوره ی دانشجویی ام درش زندگی می کردم. همیشه درون این اتاق کوچک سرد و تاریک بود و هیچ مهمانی به آن نمی آمد! نه ! دیگر نمی خواهم به یاد آن روزهای بیفتم چرا که منزجرم می کند . . .

 

چه دیده است های ندیده ام تر

 

صدایش با. در من که بی امان از.

 

        مثل این.    از.

با.

 

حالا نقطه را بر انتها بر درون تر

 

                  فقط نه.   دیده حالا با کنار بدون جسدم گم گشته حالا

 

                       چقدر بی.

 

تورا که.     من در درون آن حالا گفته ام به.

 

وقتی با صدای.    چقدر

 

تا.    شما را چه که.        علامت بدهیدم نه

 

حالا آمده به این که مانند تورا در.

 

چقدر بی رمقی.                    گرفته دلت مستراح شکلی تر.

 

                      شما نا.

 

بودید در انتهای این.                      یا حضرت خون لخته تر!

 

                لخته اشکی حالا.        بدون.

 

تازه تر از.                  چه به نام حالا من در به دری را.      کشیده.

 

             بودید نا.         چرا درونت را؟

 

جدا از با درون هیچ به رفته است دیگر بود.

 

من ترسیده استیم از.                    مرگ سواری را شکوه.

 

با

 

  دیگر مثل.

 

                                چادرت به غصه از بوی.

 

مالیده مرگ بر.                      تر.                        تورا چه . . . ؟

 

                      اجازه.

 

چه دیده که با همین نه از درون؟           هفته را ماهی تابه تر.

 

                       غمم خلتت بیرون افتاده ام از درون.

 

چشمم تکه التماس حالا با.                     تو.

 

درگیر تر از انتهای ته.

 

                         مویه را مویم سفید.

 

بغضی به.

 

                       فقط غبار چه دیده است را.

 

هر چه بود بود.                       نبودیم نه نبود.

 

                     نا.

 

بود.                                           تر.

 

 

 این آخرین شعرم است.وقتی این شعر را نوشتم کنار رود کارون نشسته بودم و گریه می کردم. دختر و پسرها سوار بر قایق خوشبختیشان را به نمایش گذاشته بودند و عده ای معتاد پای بساط قلیان و صبحانه بودند.هوا مه بود و حسابی صحنه ی دلگیری بود.( اهواز ) شهر نوستالوژی های من است و به این شهر عشق می ورزم. همیشه کنار کارون می نشینم و گریه می کنم. یک داستان کوتاه هم از خودم برایتان می نویسم . . .

 

 

تاریکی

 

چرغ که خاموش شد همه چیز از بین رفت. مبل ها - ضبط صوت - کمد ها و . . . پدر چیغ کشید. چراغ را روشن کردم دیدم از لولو ترسیده! بغلش کردم بردمش پیش مامان. مامان روی تخت خوابیده بود و شصتش تا نیمه در دهانش بود و عروسکش توی آغوشش! بلند شد و مرا از دست پدر گرفت. پدر خندید و گفت: " چراغ را روشن کردم دیدم از لولو ترسیده!" مادر با لبخند نگاهی به پدر کرد و شیشه شیر را در دهانش گذاشت.

صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم. مامان خوابیده بود کنار پدر و هردو جایشان را خیس کرده بودند. بلند شدم و هول هولکی صبحانه شان را دادم و تمیزشان کردم و بردمشان مهد کودک.ساعت حدودا هفت غروب بود که مامان و بابا به دنبالم امدند و مرا از مهدکودک به خانه بردند.مرا به اتاقم بردند و چراغ را خاموش کردند. دوباره همه چیز از بین رفت.

 

این یکی از داستان هایی بود که در دوره ی دانشجویی نوشته بود که در مجله ی ادبیات داستانی به چاپ رسید.یادم می آید وقتی این داستان را در کلاس خواندم یکی از دخترها آخر ساعت کلاس آمد و به من گفت : " نوشته های آزارم می ده. تو روانی هستی" این حرفش هنوز توی ذهنم است و با صدای خودش توی گوشم زمزمه می کند.از این حرفها زیاد شنیده ام. همیشه ارزو داشتم مثل پسرهای دیگر باشم. با دخترا ارتباط داشته باشم.موسیقی پاپ بند تمبونی گوش بدهم. کتاب نخوانم.به پارتی بروم. اهل تیپ و مد روز باشم. با دوستانم به سینما بروم! اما هرگز نتوانستم این کارها را انجام بدهم. فقط یک دوره ی کوتاه به زور خانواده ام مجبور به انجام یک سری از این اراجیف شدم که به زودی تمام شد و تجربه ی مزخرفی بود.هرگز از هیچ چیزی نتوانستم لذت ببرم.فقط دوست دارم در دنیای خودم بپوسم و در خلسه باشم و چرت بزنم و بنویسم.پدرم مدام گیر می دهد که چرا اینطوری هستی؟ اما جوابی برایش ندارم.به خاطر این که اذیتش می کنم و پسر خوبی برایش نیستم متاسفم.او همیشه به فکر من است و من در چه تاریکی عمیقی گرفتار آمده ام . . . ای کاش می شد شادش کنم.

 

 

تا پستی دیگر بدرود

 

|+| نوشته شده توسط مرگ پرست در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 1:42 بعد از ظهر |
 مکابر
 

من فقط به مخاطبان واقعی این وبلاگ درود می فرستم.امیدوارم خوب باشید.به خاطر کامنت های خوب و انرژی بخشتان متشکرم.متاسفانه یک عده تحجر گرای مریض در این وبلاگ پیدا شده اند که از مطالب خوششان نمی آید یا به ریششان بر خورده و مرا متهم می کنند.خیلی متاسفم برای امثال این شوالیه ی خیالی که در کامنت های وبلاگش چنین تبلیغات منفی برای وبلاگ من می کند. و نمی داند من از تبلیغات منفی لذت می برم و با این کارش مخاطبان مرا زیاد تر می کند. ایشان برای من متاسف اند و من هم برای ایشان چرا که تحمل شنیدن و خواندن افکار جدید را ندارد! خیلی متاسفم که فکر می کنند من کافر و منحرف و گمراهم.بگذارید هر فکری می خواهند بکنند.من برای شما می نویسم.مخاطبان حقیقی و گرامی خوبم.از این کیمیاگر عشق هم می خواهم در کامنت ها انشا ننویسد چون منشی ام نخوانده همه را پاک می کند.متشکرم.

خب! حاالا نوبت پست اصلی این هفته می رسد.دوستان و سروران گرامی در این پست که می خواهم به یک ژانر ادبی بسیار بسیار جذاب به نام Macabre مطالبی را تقدیم حضورتان کنم که امیدوارم بخوانید و لذت ببرید.

Macabre ) مقدمه

 

Macabre یک صنعت ادبی است که از قرن نوزدهم از رقص و تئاتر به موسیقی و سپس به ادبیات وارد شد.این صنعت ادبی یکی از صنایع بسیار نزدیک به Grotesque است که به نوعی (طنز) و در برخی موارد (کمدی) محسوب می گردد.آنچه را که می خوانید ترجمه ای از کتابی است که تا به حال به فارسی ترجمه نشده است.نویسنده ی این کتاب (ولادیمیر زووالفسکی) است که یکی از نظریه پردازهای بزرگ ادبیات و هنر می باشد.ابتدا باید یک توضیحی درباره ی گروتسک بدهم تا به این صنعت مهم و نایاب ادبی برسم.

گروتسک چیست؟

گروتسک به نقاشی های غاری می گفتند که انسان پریمیتیو در غارها می کشیده است و اصل و منشاء آن از ایتالیا گرفته شده است.این نقاشی ها صحنات نا به هنجار و گاها تهوع آور را به نمایش می گذاشته است.گروتسک در اواخر قرن نوزدهم از هنر کاریکاتور وارد ادبیات به ویژه نمایشنامه می گردد و معنی آن با آن چیزی که در کاریکاتور است تا حدودی تفاوت دارد.

گروتسک به امری نا به هنجار گفته می شود که دو جریان فکری متضاد مثل (خنده و گریه) (ترس و خنده) (چندش و خنده) و در برخی موارد چند حس را با هم التقاط می کند.به طوری که این دو حس در دو کفه ترازو به یک اندازه باشند و هیچ کدام به دیگری برتری نداشته باشد.آشتی دادن دو حس نا همخوان در یک لحظه کاری است بس عجیب به همین دلیل به این نوع ادبی مضحکه ی ترس یا هراس هم می گویند.یعنی با دیدن آن صحنه همزمانی که می خندی همان وقت هم به شدت می ترسی و این دو حس با هم در یک زمان به تو منتقل می شوند!

مثلا: شما در خیابانی رد می شوید.پیرزنی از مقابلتان عبور می کند.در دستان پیرزن کیک خامه ای مخصوص تولد نوه اش وجود دارد.ناگهان مرد کوری شل شل و لنگان لنگان از جهتی عبور می کند و عصایش میان پاهای پیرزن گیر می کند.پیرزن بروی زمین می افتد و با صورت پهن کیک خامه ای می شود در عین حالی که مرد کور هم به روی پیرزن می افتد!

کمی در باره ی این صحنه فکر کنید! آیا در عین حالی که خنده دار است و صحنه ی کمیکی است نیز ناراحت کننده و تاثر برانگیز نیست؟ بله! همانقدر که دلسوزی ناشی از افتادن پیرزن وجود ما را متاثر می کند بلکه صورت خامه ای پیرزن هم ما را برای لحظه ای به خنده وا می دارد.ما نمی دانیم بخندیم یا ناراحت شویم.مطمئنا شوکه می شویم. تعجب می کنیم. شاید به کمک پیرزن و کور هم بشتابیم ولی به هر حال هر دو حس با هم به ما منتقل می شوند.

اگر اهل کتاب خواندن باشید باید داستان (مسخ) اثر معروف و شاهکار (فرانتس کافکا) را خوانده باشید. خطوط اولیه ی داستان از این قرار است: "

" یک روز صبح همین که گرهگوار سامسا از خواب های آشفته از خواب بیدار شد دید که در رختخواب خود به حشره ی تمام عیار عجیبی مبدل گشته است!"

کمی به این صحنه بیاندیشید و خود را در این وضعیت قرار دهید! حشره ای که تنش زرهی شکل است و پاهای بندبندی دارد و در خطوط بعدی کتاب توصیف می شود.فکر کنید به یک سوسک حمام تبدیل شده اید! به پشت افتاده اید و نمی توانید غلت بزنید! چه نا به هنجاری وحشتناکی! در عین حالی که خنده دار و مضحک می باشد بلکه عجیب و چندش برانگیز هم هست! این ماجرای مردی است به نام گره گوار سامسا که یک مامور خرید کارخانه است و برای امرار معاش و پرداخت قرض و بدهی خانواده مجبور است روزانه با ترن از شهری به  شهر دیگر سفر کند.اما در آن روز به تصور خودش به حشره ای تبدیل می شود. دیگران او را انسان می بینند اما این خود اوست که خود را بدین شکل می بیند!

پس روی هم رفته گروتسک نوعی از طنز و کمدی است که وضعیت و لحظه ی نا به هنجاری را به نمایش می گذارد.در عین حال که می خنداند هم می ترساند. در عین حالی که به چندش وا می دارد به خنده هم وا می دارد.حال می توانیم به سراغ Macabre برویم و در باره اش توضیحاتی ارائه کنیم.

 

Macabre چیست؟

مکابر که در فرانسه (می کا بر ) خوانده می شود در اصل یکی از زیرشاخه های گروتسک است. مکابر یک نوع طنز یا کمدی ای است که با (مرگ) آمیخته شده است! یا به نوعی تاثیر تلخ و هراس انگیز مرگ را به وسیله ی طنز و عامل کمیک از بین می برد و خنثی می کند. مکابر = مرگ + طنز که از قرون نوزده و بیست به قرت حاظر رسیده است.برای مثال یکی از بهترین آثار مربوط به این صنعت ادبی را مثال می زنم تا بهتر متوجه شوید.

نمایشنامه ی مرگ در می زند اثر وودی آلن یکی از بهترین آثار مکابر است.در این نمایشنامه مردی میان سال و کارمند دولت که در تخت خود خواب است را می بینیم. ناگهان پیکری سیاه رنگ از پنجره وارد می شود ومرد را از خواب خوش بیدار می کند و به مرد می گوید که او مرگ است و آمده که او را با خود ببرد! به همین سادگی.مرگ را در یک چهره ی کمیک به تصویر کشیده است.کارمند از او می خواهد که حاضر شود با یکدیگر شطرنج بازی کنند و هر کس برد حرف آخر را می زند. اگر مرگ برنده شد مرد را با خود می برد و اگر بلعکس مرد برنده شده با مرگ نرود! خلاصه با هم شطرنج بازی می کنند و مرگ پیروز می شود و مرد به ناچار با مرگ می رود!

در این نمایشنامه مرگ به زیبایی به تصویر کشیده شده است و چهره ای فانتزی و کمیک دارد.در این اثر با عامل مرگ بازی می شود و تاثیر تلخ روانی مرگ از بین می رود. مکابر هم نوعی گروتسک و نا به هنجاری است که با عامل مرگ آمیخته شده است.بهترین آثاری که در این زمینه می توانید بخوانید از این قرار هستند:

1-مرگ (وودی آلن)

2- مرگ در می زند (وودی آلن)

3 - نقش روی چوب ( ؟ )

4 - درس (اوژن یونسکو)

5 - گروه محکومین ( کافکا)

6 - ملاقات بانوی سالخورده

7 - ماجراهای آقای لیبوئل و مادر بزرگ (؟)

 

و در سینما به فیلم بسیار بسیار خوب (مهر هفتم) اثر (اینگمار برگمان) می توان اشاره کرد که یکی از بهترین نمونه های مکابر در سینما است.فیلم (سنجاقک) هم یکی از آثار خوب ایرانی در این زمینه است که متاسفانه نام کارگردانش را فراموش کرده ام.

دوستان گرامی من در پست اول خدمتتان عرض کردم که در این وبلاگ از گل و بلبل و چمن و شعر و عاشقی خبری نیست.روز اولی که با شما آشنا شدم از سر خوابی بود که دیده بودم.اگر یادتان باشد گفته بودم در این وبلاگ فقط درباره ی مرگ می نویسم.گفته بودم ایجا جهنم تاریک من است. من یک فرد افسرده هستم.عضو هیچ گروه یا فرقه ای هم نیستم.این مطالب را برای طالبانش می نویسم. این وبلاگ نه چیزی را ترویج می دهد و نه عضو جایی است و نه از جایی اداره می شود. نه فرقه ای در کار است و نه انحرافی. این مطالب همه و همه جنبه ی تحقیقی دارند.من هم از کسی ترسی ندارم و با کسی رو در واسی هم ندارم.دوستانی که فکر می کنند من منحرف و گمراهم به این وبلاگ تشریف نیاورند.اگر خیلی قوی باشید دیگر نمی ایید و کامنتتان را نمی بینم. اما اگر عاشق یادگرفتن مطالب جدیدی در دنیا هستید من خدمتگذارتان هم هستم.پیشنهاد بدهید.در چه باره مطلب می خواهید؟ اگر از مرگ و جنون ننویسم از چه بنویسم؟ شما پیشنهاد بدهید من هم در خدمتم.یادتان نرود در کامنتها انشا ننویسید چون پاک می شود.متشکرم.زنده باد مرگ.

تا پستی دیگر بدرود.

 

|+| نوشته شده توسط مرگ پرست در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 1:19 بعد از ظهر |
 مرگ استعاری و پست مدرنیسم
 

با درود فراوان به دوستان مرده! امروز کمی از روزهای دیگر بهتر است چون مزخرف تر است و من مزخرف بودن را دوست دارم چون خودم هم مزخرفم مثل تمامی شما که از من هم مزخرف ترید در این دنیای پست و بیهوده.(منظورم فلسفی نسیت) این هم از شانس ماست که روز مزخرفی را در خدمت شما مزخرف های دیگر باشیم. . . مگر نه؟

امروز هم با یک پست دیگر به سراغتان آمده ام.به سراغ روح و اعصابتان که در این اوضاع آشفته ی مملکت خرابترش کنم و بیشتر تخریب بشوید! چرا که عاشق تخریب روح دیگرانم.اگر دوست ندارید به این جهنم من نیایید.تگر نیامدید قدمتان روی چشم!

راستی پیش از ارائه ی پست اصلی می خواستم یک مشورتی با شما دوستان کنم که انتظار دارم حتما جواب بدهید چرا که به شما احترام گذاره ام و نظرتان را پرسیده ام! " می خواهم موضوع وبلاگ را عوض کنم" نظرتان چیست؟ اگر [مرگ] نباشد درباره ی چه بنویسم؟ پیشنهاد بدهید.اگر دوست دارید همین را ادامه می دهم ولی اگر دیدم موضوع دیگری را مطرح کرده اید و اکثرا با آن موافق بودند بهترین مطالب را در آن زمینه تقدیم حضورتان خواهم کرد! آکادمیک و کاملا کلاسه شده!

نگرشی بر مرگ استعاری! و پست مدرنیسم

امروز می خواهم درباره ی (پست مدرنیسم و مرگ استعاری) مطالبی را تقدیمتان کنم.در پست قبل درباره ی پست مدرنیسم مطالبی به صورت مقدماتی گفته شد.در این پست کمی به تفصیل تر در این باره توضیحاتی خواهم داد. گفتیم پست مدرنیسم همه چیز را به بازی می گیرد! تمام مکاتب را در عین حالی که رد می کند بلکه مهر تایید به سینه ی تمامیشان می کوبد! از هر قشر و فرهنگ و تاریخ و جغرافیا و اقتصاد و هنر بگیری تا سیاست و انواع مکاتب سیاسی - گونه های ادبی و غیر ادبی و حتی مقالات و سرتیترها و روزنامه ها و هر آنچه که فکرش را بکنید در این بازی به نوعی سهیم هستند و پست مدرن تمامی این پدیده ها را با نظمی بی نظم و آرامشی پر از آشفتگی ترتیب می دهد.اگر از واژه آرامش و بعد آشفتگی استفاده می کنم برای این است که پست مدرن در کمال آرامش بر هم زننده ی آن نیز هست و آشفتگی ای که ایجاد می کند حاوی آرامشی از جنس خود است! همانطور که می دانیم پس از رنسانس در قرن نوزدهم و گذار از پل رنسانس و رسیدن به دهکده ی مدرنیسم دوره های بسیاری طی شد. در ادبیات مکاتبی چون ( دادائیسم - سور رئالیسم - سمبولیسم - اگزیستانسالیسم - ایمیژیسم - فتوریسم و . . .) و در سیاست نظیر ( امپریالیسم - پوزیتیویسم - نگاتیویسم و . . . ) اما تمامی این دوران پس از گذار از مرز های خود و به روایت های کلان در آمدن به نوعی انزوای خاک خورده ی کتابخانه ای تبدیل شدند و بیشماری از این مکاتب و دوران ها حتی از یاد هم رفته است و به غیر از بانیان گاها زنده ی این مکاتب چیزی از آنها بر جای نمانده است. اما چیزی که بدیهی است این است که وضعیت پست مدرنیسم بود که به تمامی این مکاتب و دوران ها ارزشی دوباره داد و چون ذوب کردن و باز سازی زباله به آنها امکان عرضه اندام داد! این امریست انکار ناشدنی که امروز روز به وضوح دیده می شود و کافی است به یکی از سالن های تئاتر در نیویورک یا موزه های هنرهای معاصر در پاریس بروید و ببینید که چگونه مکاتب توسط پست مدرنیسم زنده شده اند! اما چه زنده شدنی! و چقدر ناخالصی و چقدر مصنوع گرایی . . .

وقتی به یکی از آثار (هرمان نیتش) دقت می کنید درمی یابید که چگونه در زندان پست مدرنیسم گرفتار آمده ایم و لاشه ها و زباله های سرمایه داری سر بر آورده اند و بوی تعفن از هر گوشه و کنار بر می خیزد و ما را چاره ای نیست جز بو کشیدن! و تهوع و یا به رنگ آنها درآمدن! (هرمان نیتش) با آن افراطی که در آثار نمایشی (پرفورمنس آرت) ی که ارائه می دهد مخاطب را به وجد می آورد و بر سر جای میخکوب می کند! او در یکی از این اجراها گاوی زنده را به صلیب می کشد!!!!! (چه جسارت و وقاری) و گاو زنده را با ساتور تکه تکه می کند! گاو ضجه بر می آورد اما ندای مومویش به کسی نمی رسد و هرمان نیتش این هنرمند قصاب ضربه می زند! و سپس سه روز تمام خود را به صلیب می بندد و اطرافیان اجرا کننده با استعمال مواد توهم زا و انواع آمیزش های انحرافی به فضای نفرت کمک می کنند! این اجرا به نام (هشتادمین اجرا) یکی از معروف ترین آثار هنری پست مدرن است که در قرن بیست و یکم تبدیل به یکی از اجراهای چشمگیر شد.فرویدیسم در این اثر موج می زند و از سویی سوررئالیسم بودن اثر در فضایی وهم انگیز به مخاطب چشمک می زند که : " ببین هنوز هم زنده ام " بله زنده مانده است! سوررئالیسم و تمامی مکاتب دیگر در ارتباط با این حرکت هنری هرمان نیتش زنده مانده اند اما چه زنده ماندنی؟ زنده ماندنی چونین خونبار و متعفن که بارها از (مرگ) سیاه تر و وحشت انگیز تر است! مثل اینکه مومیایی های فرعون و آسیه و . . . با لبخندی جاودانه بر لب فریاد براورند که :" ما زنده هستیم " اما چه زنده ماندنی و به چه قیمیت؟ آیا این چنین و در بند و اسیر؟

یا اگر باز هم به سراغ هنرهای دیگر برویم مثل موسیقی و این هنر را هم کندوکاو کنیم خواهیم دید هیچ چیزی از گذشته سالم باقی نمانده است.برای مثال به گروه موسیقی Necrophagia و آن پنج کلیپ معروف و چندشناکش می رویم و از یک زاویه ی دیگر به این گفتار دقت می کنیم. گروه مذکور یک گروه آدمخوار با تبلیغ افراطی آدمخواری است! و فرهنگ مرگ دوستی و نزدیکی با مرده و قطع عضو را اشاعه می دهد و خشونتش سر بر فلک می کشد! این گروه  که به سبک Death-Metal کار می کند یکی از گروه هایی است که در رسانه ها ممنوع شده و تمام آلبوم هایش از فروش در موزیک شاپ ها ممنوع گشته است.در یکی از کلیپ های این گروه پدر و دختری در جنگل مشغول معاشقه اند ( زنا با محارم ) و در این لحظه مردی غولپیکر به آنها شلیک می کند و پوست و گوشت دختر را تکه پاره می کند و سپس بر نعش دختر استمناء می کند!!! و در لحظه ی انزال مرد بر لاشه ی دختر است که کلیپ تمام می شود! اما مخاطب می ماند و شوکی فجیع و تا مدت ها در ذهنش چیزی آزارش می دهد! خود من در حال حاضر شب ها با نوای خونین و جیغ ها و ناله های این گروه می خوابم! برای من یک لالایی مادرانه است! و همیشه به آثارشان عشق می ورزم . . .

مرگ و مرگ استعاری (مرگ مجازی)

من وبلاگ خودم را یک وبلاگ تماما پست مدرن و تک در میان این همه وبلاگ بی محتوا اعلام می کنم و از این تعریفی که از خود و وبلاگم می دهم بسیار خرسند هستم.روزی که وبلاگ من تمام بشود به سختی و دور از دسترس خوهد بود که مثل  منی برای شما اینچنین مایه بگذارد.مرگ این وبلاگ یک مرگ مجازی است از این روی شما چنین جوابی به من می دهدید: " خب میریم کتاب می خونیم" بله می روید کتاب می خوانید و یاد می گیرید و بهتر از صد وبلاگ مثل این وبلاگ است.پس این خود به نوعی یک مرگ مجازی است.اما اگر من بمیرم دیگر شما مرا ندارید.این یک مرگ مطلق و سنتی است.حال می بینیم که چه زیبا نتجه ای به دست می آید.

نتیجه:

1- من یک پسر زنده هستم. یک نویسنده هستم و فقط از من یکی در دنیا وجود دارد و اگر من بمیرم همه چیز تمام می شود و دیگر من نیستم.شاید یادم باقی بماند اما باز هم در عدم و در اذهان و دنیایی مجازی.پس مرگ من یک مرگ سنتی و مرگی است مطلق

2- اگر وبلاگ من تمام بشود شما چیزی را از دست نمی دهید چرا که یک نفر دیگر می آید و چنین وبلاگی می سازد.وبلاگ فضای (سیبرنتیک) مجازی افکار من است. این صفحه ی سیاه و قرمزی که پیش رو دارید با این همه عکس ها و تصویر ها و مطالب پریشان و بدبین نگرانه شمه ای است از افکار و ذهن من و اگر تمام بشود شما می توانید نظیرش را بیابید.

از قیاس این دو مورد به (مرگ مجازی) می رسیم.شما نمی توانید به خودی خود صفحه ی ذهن مرا مستقیم ببینید و وبلاگ و وب سایت فضایی مجازی است از ذهن من.حال می توانیم به راحتی درباره ی مرگ استعاری یا مجازی بهتر صحبت کنیم.گفتیم که مرگ تنها (تم) و عاملی بود که به پست مدرن نه تنها خدمت نکرد بلکه پست مدرن را به خدمت گرفت و در برخی موارد از آن پیشی گرفت.وقتی هرمان نیتش گاوی را به صلیب می کشد و با ساتور و تبر زنده زنده زجر کشش می کند شما با مرگی مجازی روبرو هستید.چرا هرمان نیتش این کار را می کند؟ پس گوش کن.این را برای تویی می گویم که این عمل هرمان نیتش را هنر نمی دانی! هرمان نیتش این کار را می کند تا مرگی استعاری را خلق کند! مرگی مجازی را در روح و ذهن شما به وجود می آورد.وقتی گاو را به صلیب می کشد و زنده زنده با ساتور به لاشه تبدیل می کند شما در ذهن با او همذات پنداری می کنید و وقتی این همذات پنداری تمام شد و شما از دنیای ذهنتان خارج شدید به تزکیه می رسید! تزکیه چیست؟ همان جمله ی معروف : " آخیش خوب شد که من نبودم!!!" و خوشحال می شویم که به جای ان گاو مصلوب نیستیم. و این روندی است از ایجاد شدن مرگ مجازی در ذهن ما.هرمان نیتش نقش عزرائیلی را بازی می کند که کوچکترین رحم و مروتی سرش نمی شود و این کارش در واقع قتل مخاطب است و نه صرفا یک گاو! با نگاه کردن به آثار هرمان نیتش مرگ استعاری را به خوبی در می یابید.

خب! دوستان باز هم این سوال را از شما دارم که آیا موافقید وبلاگ را تغییر موضوعی بدهم و یا همین مرگ و مرگ پرستی را ادامه بدهم؟ رای گیری می کنم و بر اساس آن تصمیم می گیرم. حد اقل باید بیست نظر برای این پست برسد تا بتوانم چنین کاری را انجام بدهم.متشکرم.مرگ پرست

 

تا پستی دیگر بدرود!!!

 

|+| نوشته شده توسط مرگ پرست در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 5:4 بعد از ظهر |