درود بر افسردگان عالم.به کسانی که در لاک خود سر فرو کرده اند و در تاریکی خود فرو خفته اند. هر کاری کردم نتوانستم بخوابم.حالم بد است.احساس می کنم نقطه ثقلم را از دست داده ام و در درون خودم معلق شده ام.حوصله ی نفس کشیدن را هم ندارم.دلم می خواست بخوابم و صبح بیدار نشوم. چه رویای شور انگیزی! آخرش از همه بیشتر عمر می کنم.وای! پیری! چه درد بدی. هزاران بار از مرگ بدتر است.پیری و عزب ماندن! بدون همسر و فرزند و همدم.یک تکه گوشت روح دار!چه وحشتناک است وقتی پیر بشوی و هیج کس را نداشته باشی.ناتوانی و بیماری! از نفس افتادگی.سکته و آلزایمر. وقتی به اینها فکر می کنم هزاران بار مرگ را درود می فرستم.دلم می خواد استفراغ کنم و روحم را قی کنم تا لاشه ی بی جانم خوراکی برای کرم ها شود.خوش به حال آن کس که جرات خودکشی را دارد! درود بر آنکس که خودکشی می کند.لعنت بر من که زنده ام و مرده گی می کنم.همیشه تنهایم.
از روی بیکاری دفتر خاطرات مربوط به سال هشتاد را ورق می زدم که ناگهان چشمم به ورقس پاییزی افتاد که فکر کردم شاید برایتان جالب باشد.در پاییز این سال به ( فریدون کنار ) رفته بودم برای دیدن یک آسایشگاه روانی که یک کلینیک خصوصی است.این کلینیک با دریا صد قدم بیشتر فاصله ندارد و دقیقا به روی خط ساحل واقع شده است.برای تحقیق درباره ی موضوعی به نزد (دکتر نژند) رفته بودم و از ایشان وقت گرفته بودم تا درباره ی دو بیماری بسیار نادر و غریب با ایشان گفتگو کنم.از شانس خوب نمونه ی یکی از این بیماری ها در بیمارها وجود داشت که بسیار خرسندم کرد و با این بیمار به مصاحبه پرداختم. ابتدا نظرتان را به مصاحبه با این دکتر جلب می کنم سپس به سراغ مصاحبه ای که با این بیمار کرده ام می روم و متنش را تقدیمتان می کنم.امیدوارم بخوانید و لذذذذذذذذذذذذت ببرید!
فریدون کنار شهری است ساحلی در استان گیلان.این شهر به نور و محمود آباد بسیار نزدیک است و دقیقا بر روی خط ساحل واقع شده است.از چالوس تا این شهر حدود سه ساعت راه است و اگر با اتومبیلی تخته گاز بروید شاید هم دو ساعته به این شهر دلگیر و کوچک برسید.کوچه های باریک را طی می کنم و به همراه یکی از دوستانم از مردی آدرس آسایشگاه (؟) را می پرسیم.مرد به لهجه ی شمالی می گوید: " اوووه! گله پسر خیر باشه بابا؟ آسایشگاه می خوای بری چیکار؟" من که از این فضول بازی شمالی ها متنفرم می گویم: " می خوام تو سالنش برای ننه ام عروسی بگیرم" مرد می خندد و می گوید: " خیلو خوب حالا چرا عصبانی می شی گله پسر؟ " و بدین ترتیب آدرس آسایشگاه را به ما نشان می دهد. از مسیری که گفته می گذریم تا به کوچه ای شنی می رسیم که انتهایش به دریا ختم میشود. دوستم که پشت رل است فرمان را می چرخاند و وارد کوچه ی شنی می شود و تا به انتها کوچه را طی می کنیم.تابلوی آبی رنگ و دلگیر آسایشگاه از میان برگ درختان کاج نمایان است. به درون آسایشگاه می رویم.مردی کت و شلواری و شیک پوش جلو می آید و با ما سلام و علیک گرمی می کند و می پرسد : " ببخشید آقا شما جعفر رو ندیدید؟" با تعجب نگاهش می کنم و پاسخ منفی می دهم. مرد به سراغ کار خویش می رود و من و دوستم هم به سوی دفتر آسایشگاه می رویم.در می زنیم و وارد می شویم. مرد کوتاه قد و لاغر اندامی با کت و شلوار به سویمان می آید و راهنماییمان می کند که بنشینیم.روی مبلی در کنار هم می نشینیم و آبدارچی پیری که حسابی کنجکاو و فضول به نظر می رسد برای ما چای می آورد و از نبود مدیر سواستفاده می کند و فرصت را غنیمت می شمرد و می گوید" هی آقا جان اگر می خواید مریضتونو بیارید اینجا پشیمون می شید.قراره بهداشت در اینا رو تخته کنه" و چای را روی میز می گذارد و می رود. به استکان های لاغر و رنگ پریده تر از بیمارها نگاه می کنم و عقم می نشیند به چنین چیزی لب بزنم.دوستم هم از نوشیدن ای چای اکراه نشان می دهد.مدیر به همراه مرد سفید پوشی که روپوش سفید دکتر های را دارد وارد می شود. به احترام دکتر برمی خیزیم و پس از تعارف های لوس ایرانی و چاپلوس بازی های مرسوم به سر اصل مطلب می رویم و از دکتر سوال هایمان را می پرسیم.
مرگ پرست: جناب دکتر درباره ی بیماری (کوپروفیلی) بهترین اطلاعات رو به ما بدید.
دکتر نژند: بله حتما.
مرگ پرست: دکتر این بیماری چه قدمتی داره و با چه آماری روبرو هست؟ و اینکه از کدوم دسته بیماری های روانی به حساب می اد؟
دکتر نژند: بله. بیماری (کوپروفیلی) یا ( مدفوع دوستی) قدمت دیرینه ای داره و از زمان یونان و روم باستان وجود داشته و از بیماری های انحرافات آسیبی هستش.و طبق آمار سازمان بهداشت جهانی سه نفر در چهل میلیون نفر گزارش شده.در ایران طبق آمار فقط دوازده بیمار کوپروفیل گزارش شده که از سال پنجاه تا به حال بوده و در حال حاضر یکی از این بیماران در آسایشگاه ما بستریه [ لبخندی از سر رضایت می زند گویی موفقیتی بزرگ نصیبش شده است]
مرگ پرست: جناب دکتر این بیماری چطور به وجود می آد؟
دکتر نژند: این بیماری در واقع با فرد هست و در یک زمان حساس خودشو نشون می ده. دقیقا زمانی که عقده ها و کمبود ها فوران می کنه و انسان در شرایط بحرانی قرار می گیره این بیماری بالا می زنه و به تدریج و کم کم افراطی می شه تا جایی که اطرافیان بیمار نمی تونن با اون زندگی کنند و آخر سر هم روانه ی تیمارستان و آسایشگاههای روانی می شه.
مرگ پرست: عذر می خوام دکتر آیا بیمار به مدفوع علاقه نشون می ده؟ چطور علاقه ای؟
دکتر نژند:در مراحل اولیه که فقط به تماشا کردن مدفوع و فضولات ختم می شه اما کمی که بیماری پیشرفت کرد بیمار به بازی کردن و مالیدن مدفوع به سر و صورت خودش و در مراحل پایانی به خوردن مدفوع هم می رسه
مرگ پرست: عذر می خوام دکتر آیا این بیماری درمانی هم داره؟
دکتر نژند: درمان قطعی که نه اما خب می شه کمش کرد ولی در نهایت بیمار از مدفوع و فضولات در ذات خودش لذت می بره.البته علم روز روانشناسی تونسته تا حد زیادی به این دسته از بیماران برسه و کاری کنه که تا هفتاد درصد هم درمان بشن اما به شرط اینکه درمان نیمه تموم نمونه و این بیماران تا آخر عمر به خصوص سرونه ی پیری باید تحت نظر باشن و همیشه دارو مصرف کنن.
مرگ پرست: جناب دکتر علت این بیماری چیه؟
دکتر نژند: این بیماری همون طور که گفتم به عقده های دوران کودکی بر می گرده و اگر بر طبق نظریه ی داروین ( تکامل تدریجی) نظری بیاندازیم به این نتیجه می رسیم که این بیماران در مرحله ی (حشره ای) گرفتار اومدن.اگر بخوایم کمی دقت کنیم می بینیم در طبیعت (سوسک) موجودیه که به مدفوع و خوردن مدفوع علاقه نشون می ده و در واقع غذای اصلی برخی از انواع سوسک مدفوعه! این دسته از بیماران از نظر ظاهری شبیه به انسان هستند اما از نظر درونی در مرحله ی حشره ای باقی مونده اند و خب باید با یک سری راه ها مثل کار درمانی و هیپنوتیزم و دارو درمانی به اونها کمک کرد تا به تکامل برسند.
مرگ پرست:آقای دکتر آیا این دسته بیماران به دلیل اینکه با چنین چیز آلوده و پر از میکروبی سروکار دارند به بیماری های عفونی و جسمانی هم مبتلا میشن؟
دکتر نژند: صد در صد! اما خب به علت مقاومت بالایی که دارند زود از شر هر بیماری دیگه ای خلاص می شوند اما خب مورد حادی تا به حال گزارش نشده تا به حال
مرگ پرست: دکتر عزیز از شما خیلی متشکریم و از اینکه وقتتون رو گرفتیم عذر می خوایم.اگر درباره ی این بیماری مطلب نگفته ای هست با کمال میل می شنویم و اگر نه با شما بدرود می کنیم.
دکتر نژند: بله. من هم متشکرم که این همه راه رو برای دیدار من و آسایشگاهمون به اینجا اومدید.نه دیگه حرف نگفته ای در این مورد ندارم.من هم از شما متشکرم.

این مصاحبه که به اتمام رسید به سراغ دوست بیمارمان رفتیم و چرخی در حیاط آسایشگاه زدیم. بیماران با لباش های زرد و بعضا خاکستری در هوای پاییزی و دلگیر این شهر کوجک به دنیای خویش مشغول بودند و با کسی کاری نداشتند.یکی سوار بر تاب با صدای بلند بلند آواز می خواند و دیگری او را هل می داد و می خندید. دیگری عکسی در دستش بود و مدام گریه می کرد.وقتی به سویش رفتم دیدم عکس خودش را در دست دارد و با صدای بلند می گرید!!! یک نفر دیگر پتویی روی سرش گذاشته بود و با صدای بلند می گفت : " گرممه گرممه" و بدین ترتیب شخص مورد نظر را در گوشه ای یافتیم که به حالت سنگ توالت نشسته بود و به دوستان دیگرش خیره مانده بود.! بند شد و به طرف دکتر نژند آمد دکتر ما را به هم معرفی کرد. تازه دی این وقت بود که متوجه شدیم در بخش دیگر که تا انتهای باغ هم می رسد افراد دیگری هستند که فقط مشکلات خاص دارد ولی از دیگر لحاظ سالم و سلامت به نظر می رسند.همانجا بود که تصمیمی گرفتیم بعد از مصاحبه با این دوست بیمارمان به آن بخش هم برویم و با بیماران دیگر هم نشستی داشته باشیم.روزهای بسیار خوش من همان روزها بود چرا که هنوز به گرفتار این بلای خانمانسوز ( مخدر ) نشده بودم. و اما به سراغ مصاحبه با این بمیار می رویم و به صحبت ها و درددل هایش گوش می سپاریم...
مرگ پرست: خوب! دوست من خودت رو معرفی کن و کمی از سوابقت برامون بگو
بیمار: منم خدمت شما و دوست محترمتون عرض ادب و سلام دارم.من (سهند میرمرادی) متولد مرداد پنجاه و سه هستم. در شیراز متولد شدم و در رشته ی (انیمیشن) فوق لیسانس گرفتم. ( از دانشگاه هنر استامبول ) و شش ساله که ازدواج کردم و فرزندی ندارم و مدتی هست که از همسرم جدا شدم و ایشون به استامبول رفت.پدرم یکی از بزرگترین تاجرهای فرش در خاور میانه هستش و مادرم در دوران کودکی من فوت کرد. دقیقا وقتی که من دو سالم بود. از اون موقع تا به الان پدرم هرگز ازدواج نکرد و من بدون مادر نزد پدرم بزرگ شدم.دو فیلم کوتاه انیمیشن در جشنواره ی فیلم انیمیشن استامبول داشتم که در سال هفتاد و نه یکی از این فیلمها برنده ی جایزه ی سوم شد.در حال حاضر هم که در خدمت شما هستم . . .
مرگ پرست: عجب سوابق درخشانی داشتی دوست من! خب اگر مایلی درباره ی بیماریت توضیحاتی بده. البته اگر ناراحتت نمی کنه.
بیمار: نه به هیچ وجه ناراحتم نی کنه.بله من از بچگی به هنگام مدفوع کردن یه حس غریبی به مدفوعم داشتم و هرگز از بوی مدفوع احساس ناراحتی و انزجار نمی کردم.اینها گذشت تا سال شصت و شش که به استامبول رفتم یک روز در یکی فیلمی از (پازولینی) به نام ( صدوبیست روز سدوم) که در یکی از سینماهای استامبول اکران شد گروهی رو دیدم که مدفوع می خورند و از این کار چه لذتی میبرند! وقتی از سینما خارج شدم به مدت سه ماه درگیر این قضیه بودم و مدام احساس می کردم این فقط تاثیرات فیلم هستش اما وقتی دیدم این فیلم رو خیلی ها دیدن اما این میل رو پیدا نکردن نگران شدم و به نزد پزشک رفتم و اون وقت بود که پزشک معالج برای آزمایش کردن من صحنه های مستندی از یک فیلم درباره ی بچه ها رو برام گذاشت. در این فیلم بچه های دو سه ساله مدفوع می کردند و من هم محو تماشای این صحنات دل انگیز بودم! در این وقت تصویر قطع شد و دکتر با قاطعیت تمام به من گفت :"شما کوپروفیل هستید" و به شلوار من که برآمده بود اشاره کرد و در همون وقت بود که من تازه فهمیدم گرفتار چه بیماری عجیبی شدم.در موقع دیدن فیلم من به نعوظ کامل رسیده بودم و شلوار من کاملا برآمده شده بود!
مرگ پرست: خب بعد از این که متوجه بیماریت شدی چیکار کردی؟
بیمار: اولا جدی نگرفتمش و با یک کپسول (فلوکسیتین) که می گفتن شادی آوره سر کردم اما پس از مدتی دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و از دختری که با من دوست بود خواستم اجازه بده مدفوع کردنشو ببینم.دختر بسیار متعجب شد اما چون عاشق هم بودیم اجازه داد من مدفوع کردنشو ببینم و پس از مدتی هم که از مدفوعش به سر و صورتم مالیدم و در همون لحظات بود که به اوج لذت جنسی رسیدم.حتی کار به جایی رسید که از مدفوعش می خوردم و اون مدام از دیدن این صحنات گریه می کرد و نمی دونست چیکار کنه.
مرگ پرست: ادامه بده
بیمار: (لبخندی غریب می زند) این وضع ادامه داشت تا جایی که ( سولماز) با من قهر کرد (می خندد) و من مجبور شدم به تماشای مدفوع کردن سگ و گربه بپردازم!!! اما خب تا سال هفتاد و نه سولماز دوباره برگشت و به امید این که من خوب شدم با هم ازدواج کردیم و به ایران نزد خانواده برگشتیم.
مرگ پرست: شما خوب شده بودید؟
بیمار: مسلما که خوب نشده بودم.بلکه بدتر هم شده بودم اما مجبور بودم جلوی خودم رو بگیرم چون اگر به غیر از سولماز کسی می فهمید آبروم می رفت.تا یک روز سولماز مچ منو در حموم گرفت.وقتی که مشغول بازی با مدفوع خودم بودم! خیلی صحنه ی غریبی بود. من از مدفوع خودم به سر و صورتم مالیده بودم و به خیالی این که سولماز بیرون از خونه است فریاد می زدم و لذت می بردم. در این لحظه در باز شد و سولماز با چهره ای متوحش که متوحش تر هم شد به من نگاه می کرد. در این وقت از هوش رفت. من فورا خودمو شستم و به طرفش رفتم و کشیدمش زیر دوش.و اختلاف ها دوباره شروع شد و همون سال از من جدا شد و به استامبول رفت تا در رشته ی انیمیشن دکترا بگیره
مرگ پرست: حالا چند وقته به این مکان اومدید و چطور شد که اومدید؟
بیمار: من و همسرم عاشق هم هستیم. اون از من طلاق نگرفت. به من گفت تا درمان نشدی پیشت برنمی گردم و اکر هم همین طور باقی موندی تا به آخر تنها زندگی می کنم و رفت.من هم چند ماهه که به این آسایشگاه اومدم تا درمان بشم.دکتر نژند یکی از بهترین دکترایی هست که در زمینه (س ک س و فیزیولوژی ) فوق تخصص داره چیزی که در تهرانش هم به سختی پیدا می شه. دکتر شش ماه سال در موطن خودش یعنی (فریدون کنار) هست و شش ماه در آلمان. من هم نزد ایشون اومدم تا وقتی که به کلی درمان شدم به نزد همسرم در استامبول برگردم.
مرگ پرست. یه سول و آخرین سول من از شما اینه که چطور از چنین چیزی که مردم ازش فراری هستند لذت می برید؟ بوی اون شما رو اذیت نمی کنه؟
بیمار: به هیچ وجه و من هنوز هم عاشق بوی عطر مدفوع هستم ( می خندد) و تا وقتی اینطوره من باید اینجا بمونم. شاید جالب باشه اینو بدونید.توالت من یک توالت مخصوصیه که با دوربین مدار بسته کنترل می شه! که دست از پا خطا نکنم. خب این دست خودم نیست. اگر فلسفه خونده باشید متوجه می شید که هر کس زیبایی رو در یک چیز می بینه که من هم در این می بینم و این دست خودم نیست و شاید به خاطر عقده های دوران کودکیم باشه که به این روز دراومدم!
مرگ پرست: در پایان از شما تشکر می کنیم که این مصاحبه رو پذیرفتید و با آرزوی این که هرچه زودتر خوب بشید و به نزد همسرتون برید با شما بدرود می کنیم.موفق باشید و سربلند.
بیمار: متشکرم.به امید دیدار در روزهای سلامت!
بله دوستان. این هم از مصاحبه ی دکتر نژند و بیمار با ما. این مصاحبه رو سال هشتاد در یک مجله ی فوق تخصصی که نمی تونم اسمشو بگم چاپ کردم و در همون سال در محفل روانپزشک ها صدا کرد و مثل بمب ترکید! یکی از دکترهای به من گفت : " اگر دانشجوی این رشته بودی این متن رو توی پایان نامه ات می گذاشتی و بیست می گرفتی" البته که من به روانشناسی و بیماری ها بسیار علاقه مند هستم اما خب برای تحقیق شخصی. من یک نمایشنامه نویس هستم و کار تخصصی ام نوشتن هست و به نوشتن عشق می ورزم. به جز (سیاست) که هیچ بویی ازش نبردم به تمام معقوله های دیگر علاقه مندم و امیدوارم روزی در این رشته موفق بشم.در پست آینده به سراغ یکی دیگر از این بیماری ها خواهم رفت و درباره ای آن توضیحاتی برای شما خواهم داد. امیدوارم بخوانید و به دریای بی کران دانشتان قطره ای افزوده گردد. متشکرم. مرگ پرست.
|
+| نوشته شده توسط مرگ پرست در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 7:49 بعد از ظهر
|